عکس هنرپیشه ها

عکس هنرپیشه ها

عکس هنرپیشه ها

  • ورود کاربران

  • آمار

    • کل (online):۱۴۰۸
    • اعضا (online):۰
    • میهمان (online):۱۴۰۸
    • بازدید امروز::۱۳۳۹۷
    • بازدید دیروز::۸۲۴۶
    • بازدید کل::۱۹۱۸۹۰۵۴
  • نظرسنجی

  • تبلیغات

سبد خرید

چند لحظه صبر كنيد ...

چند لحظه صبر كنيد ...
اين کالا به سبد خريد شما اضافه شد
اين کالا را قبلا به سبد خريد خود اضافه کرده ايد
کالا مورد نظر از سبد خريد شما حذف شد
{ STORE_ERROR }
حذف شود؟
  • کد رهگیری

16 فروردين 1404 |

خوش آمديد!
خوش آمديد!
  • پرده جدید از مرام پهلوانی جادوگر؛ وقتی علی کریمی پولی برای بنزین زدن نداشت

  • جام نیوز:صمد ابراهیمی که دوست علی کریمی و وکیل امیر قلعه نویی است دیروز از یک کمک ویژه کریمی به یک پیرزن و پیرمرد پرده برداشت. اتفاقی که کریمی از شنیدنش خوشحال نمی شود و از کمک میلیونی شماره ۸ به یک خانواده فقیر خبر می دهد.
  • بازدید این صفحه : ۹۲۰
    تاريخ : 05 اسفند 1391

پرده جدید از مرام پهلوانی جادوگر؛ وقتی علی کریمی پولی برای بنزین زدن نداشت

جام نیوز:صمد ابراهیمی که دوست علی کریمی و وکیل امیر قلعه نویی است دیروز از یک کمک ویژه کریمی به یک پیرزن و پیرمرد پرده برداشت. اتفاقی که کریمی از شنیدنش خوشحال نمی شود و از کمک میلیونی شماره ۸ به یک خانواده فقیر خبر می دهد.

 جام نیوز:صمد ابراهیمی که دوست علی کریمی و وکیل امیر قلعه نویی است دیروز از یک کمک ویژه کریمی به یک پیرزن و پیرمرد پرده برداشت. اتفاقی که کریمی از شنیدنش خوشحال نمی شود و از کمک میلیونی شماره ۸ به یک خانواده فقیر خبر می دهد.

ترمز زد. پیاده شد و سریع به سمت پیاده رو دوید. پیرزن را از روی زمین بلند کرد. تصور کردم او را می شناسد. اما نه. زمین خوردنش را دیده بود. مثل من که همراهش بودم و مانند همه عابران آن پیاده رو آمیخته با جغرافیای مشابه کوفه.
گفت: «مادر پیر شی. بذار اینجا نفسی چاق کنم.» کیسه داروهایش را برانداز کرد. خدا را شکر آمپولش نشکسته بود.. دستش را گرفت و به سمت ماشین آورد. او را نشاند روی صندلی عقب ماشین و آدرسش را پرسید. پیرزن سر درد دلش باز شد.
علی را نمی شناخت اما نشانی بنده های خدا سر راست است. یک شباهت و یکسان بودن آسمانی. دلها پل می زنند به همدیگر. او را تا منزلش رساندیم. تا آنجایی که مرد خانه روی آن تشک کهنه دراز کشیده بود با درد کهنه ترش. من آمدم بیرون. پیرزن، قصه بیماری و تنهایی همسرش را تا روی چارچوب درب آن حیاط پر از فقر جنوب شهر روایت کرده بود.
علی با چشمانی پر از بغض کنارم نشست. حرفی نزد. حرفی نزدم. وارد پمپ بنزین که شدیم و بنزین که زد پرسید: « داداش کارتخوان دارید؟» کارگر پمپ بنزین که تازه باور کرده بود او کیست گفت: «داریم اما خرابه. قابل نداره آقای کریمی.» به من گفت پول همراهته؟ گفتم آره. دادم و بغضم گرفت…
همین دو ساعت پیش… همان بانک… باجه داری که استقلالی بود و کری خواند و خندید… ۴میلیون و ۷۰۰ هزاری که تراول گرفت و گذاشت کنج جیبش… حالا چرا پول ها نبود؟… پیرزن امشب تا قیامت دعایت می کند اسطوره!
 
منبع : جام نیوز




حاصل جمع را بنویسید : بعلاوه






*حاصل جمع را بنویسید : بعلاوه



بازدید این صفحه : ۹۲۰
تاريخ : 05 اسفند 1391

برچسب ها



مطالب

گالری

{ DOWNLOAD_DOWNLOAD }

اخبار

{ FILM_FILM }

123
Bootstrap Slider

Copyrightes 2014 By RVKP CO. All Rightes Reserved