چند لحظه صبر كنيد ... |
|
چند لحظه صبر كنيد ... |
|
15 فروردين 1404 |
یكی از دلایلی كه محل زندگیام را به كرج انتقال داده بودم این بود كه نمیخواستم ازدواج كنم. دورترین نقطه كرج رفته بودم و با خودم میگفتم اینجا ته دنیاست و دستان تمام میشود اما حالا وضع فرق كرده است.
یكی از دلایلی كه محل زندگیام را به كرج انتقال داده بودم این بود كه نمیخواستم ازدواج كنم. دورترین نقطه كرج رفته بودم و با خودم میگفتم اینجا ته دنیاست و دستان تمام میشود اما حالا وضع فرق كرده است.
ازدواج رضا صادقی كه با آهنگ «مشكی» شهرت بسیاری پیدا كرد، سروصدای بسیاری در میان هوادارانش ایجاد كرد. صادقی كه توانسته دختر مورد نظرش را از كشور آلمان انتخاب كند، در مراسم ازدواجش هم مشكی پوشیده تا به سنت مشكیپوشی خود پایبند باقی بماند. صادقی در گفتوگوی مفصلی از موسیقی و زندگی شخصیاش گفته است. آنچه در ادامه میخوانید گفتههای اوست درباره داستان ازدواجش: در سفر به آلمان از طریق دوستانم با خانوادهای آشنا شدم و در مدتی كه آنجا بودم احساس كردم باید به این اندیشه باشم كه تفكری جز تفكر خودم را بپذیرم، ضمن اینكه همسرم خیلی آدم صادقی است. برخلاف من عصبی نیست، خیلی لبخند میزند، مهربان است، آدمها را دوست دارد و به بچهها عشق میورزد. بیشتر طرفدار تفكر من بود تا طرفدار آهنگهایم؛ این بیشتر جذبم میكرد. تفكرات و حتی مطالعات و مصاحبههای من. از مصاحبههایم بیشتر از شعرهایم آگاه بود و این برای من جالب بود. همسرم سالها از ایران دور بود، با فرهنگ اروپا آشناتر بود. برای من مهم این است كه همسرم در یك خانواده اصیل و با تفكر ایرانی بزرگ شده است. اصالت همیشه برای من خیلی مهم بوده است. یك ویژگی مثبت دیگر او سیدزاده بودنش است. پدر خانم من اهل مطالعه و كتاب است. كلكسیون كتاب دارد و از همه مهمتر اینكه احساس میكنم همسرم، مادر خوبی برای بچههای من است. بدون تعارف میگویم همه مردهای جهان بعد از مادرشان از همسرشان توقع مادر بودن دارند. واقعا ممنونم كه بچهبازیهایم را طاقت میآورد. در كل احساس خوبی به تمام اتفاقات دور و برمان دارم و یكی از ستارههای خوب زندگی من همسرم است. تا الان به ۳ بچه فكر كردهایم. همسرم عاشق بچههاست. ما حتی اسم بچههایمان را هم انتخاب كردیم؛ قصه، عشق، ایلیا. در واقع دو دختر دلم میخواهد و یك پسر. البته هر چه خدا بخواهد همان است. عشق را به این دلیل انتخاب كردم كه در مدرسه به دخترم بگویند «عشق صادقی» خانم «عشق صادقی» بیاید دفتر، دیگر كسی رویش نمیشود به عشق من بگوید بالای چشمت ابروست. «قصه» را هم دوست دارم چون صدایش كنند «قصه صادقی». ایلیا را هم چون ارادت خاصی به امیرمومنان دارم انتخاب كردهام. نمیخواهم اسم علی را انتخاب كنم كه اگر بچه بدی از آب درآمد به اسم علی بیحرمتی شود. یكی از دلایلی كه محل زندگیام را به كرج انتقال داده بودم این بود كه نمیخواستم ازدواج كنم. دورترین نقطه كرج رفته بودم و با خودم میگفتم اینجا ته دنیاست و دستان تمام میشود اما حالا وضع فرق كرده است. برای عروسیام هم لباس مشكی پوشیدم. برایم جالب بود وقتی وارد مراسم میشوم با چه عكسالعملی مواجه میشوم. یكی گفت «اِ». یكی گفت «رضا؟؟» یكی گفت «مشكی؟» اما اگر غیر از مشكی میپوشیدم تماما روی هر آن چیزی كه گفته بودم باید خط میكشیدم. من گفتم «مشكی رنگه عشقه» الان من به عشقی دارم میرسم كه عشق شاعرانه، قلبی و احساس من است و اگر با رنگی غیر از این بیایم دروغ گفتهام. زندگی ایده آل
من خیلی دوست داشتم مراسمم ایرانی و منطقی باشد. پدر و مادرم منت بر سر من گذاشتند و به منزل پدری خانمم در ایران آمدند. از پدر و مادر خانمم خیلی ممنونم چون این رنج را از من گرفتند كه بخواهم به آنجا بروم و لطف كردند ما را زمانی كه برای دید و بازدید آمده بودیم، پذیرفتند.
گردآوری : گروه اینترنتی نیک صالحی