چند لحظه صبر كنيد ... |
|
چند لحظه صبر كنيد ... |
|
15 فروردين 1404 |
عصر یاد حسین پناهی افتادم.دلم گرفت.غریب بود، غریب ماند و غریبانه هم رفت. بعد از رفتنش خیلی ها دلشان گرفت.خیلی از همان هایی که قبل از رفتنش حواسشان به اون نبود.
عصر یاد حسین پناهی افتادم.دلم گرفت.غریب بود، غریب ماند و غریبانه هم رفت. بعد از رفتنش خیلی ها دلشان گرفت.خیلی از همان هایی که قبل از رفتنش حواسشان به اون نبود.
عصر یاد حسین پناهی افتادم.دلم گرفت.غریب بود، غریب ماند و غریبانه هم رفت. بعد از رفتنش خیلی ها دلشان گرفت.خیلی از همان هایی که قبل از رفتنش حواسشان به اون نبود.
هنرمندی که هنوز هم غریب است.خیلی ها مثل حسین پناهی بودند، ماندند و کسی ندید و وقتی رفتند تازه یادشان افتادیم.دیر یادشان افتادیم.
"آژانس دوستی" ، "دزدان مادربزرگ" ، "سایه خیال" و... یادتان هست؟
یادتان هست آن مشت های جادویی، مشت هایی که روی کاپوت هر ماشین خراب می زد روشنش می کرد؟
یا وقتی پاهایش را روی میز آژانس میگذاشت و اعصاب رئیس آژانس را به هم می ریخت؟ راستی خدا رحمت کند رییس آژانس دوستی را.اسماعیل داورفر، رییس آژانس دوستی هم از همان هنرمندانی است که غریبانه رفت.روحش شاد.
پناهی را میگفتم؛ نویسنده ی تنهایی که "غلومی"اش را هیچ کس ندید.
حسین پناهی در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان کهگیلویه (دهدشت-سوق) در استان کهکیلویه و بویراحمد متولد شد. پس از اتمام تحصیل در بهبهان به توصیه و خواست پدر برای تحصیل به مدرسه ی آیت الله گلپایگانی رفته بود و بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی اش بازگشت.چند ماهی در کسوت روحانیت به مردم خدمت می کرد. تا اینکه زنی برای پرسش مساله ای که برایش پیش آمده بود پیش حسین می رود.از حسین می پرسد که فضله ی موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاش ام بود افتاده است، آیا روغن نجس است؟ حسین با وجود اینکه می دانست روغن نجس است، ولی این را هم می دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی است و خرج سه چهار ماه خانواده اش را باید تامین کند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور، روغن دیگر مشکلی ندارد.بعد از این اتفاق بود که حسین علی رغم فشارهای اطرافیان، نتوانست تحمل کند که در کسوت روحانیت باقی بماند.این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.
(منبع :www.hoseinpanahi.com)
من زندگی رادوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم
دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم
قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم
عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم
کودکان را دوست دارم ولی از آینه می ترسم
سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم
من می ترسم پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من، من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم
"حسین پناهی"
محمد
www.neestan.persianblog.ir
18 آذر 1390
كاش ذكر منبع هم ميكردي دوستِ عزيز www.neestan.persianblog.ir