چند لحظه صبر كنيد ... |
|
چند لحظه صبر كنيد ... |
|
16 فروردين 1404 |
ویس برادر را هم که از آلودگی دامن عفاف خانواده سخن می گفت پاسخ سخت داد و از شکوه و عظمت عشق سخن به میان آورد . شاه موبد که سخت دلخسته ویس بود با همه آن احوال نوازشش کرد و از او خواست به خود آید و از کرده نابجای خویش اظهار پشیمانی کند اما ویس دلداده که باکی از ننگ و نام نداشت و از عشق رو گردان نبود با سختی پاسخ می داد .
ویس برادر را هم که از آلودگی دامن عفاف خانواده سخن می گفت پاسخ سخت داد و از شکوه و عظمت عشق سخن به میان آورد . شاه موبد که سخت دلخسته ویس بود با همه آن احوال نوازشش کرد و از او خواست به خود آید و از کرده نابجای خویش اظهار پشیمانی کند اما ویس دلداده که باکی از ننگ و نام نداشت و از عشق رو گردان نبود با سختی پاسخ می داد .
ویس برادر را هم که از آلودگی دامن عفاف خانواده سخن می گفت پاسخ سخت داد و از شکوه و عظمت عشق سخن به میان آورد . شاه موبد که سخت دلخسته ویس بود با همه آن احوال نوازشش کرد و از او خواست به خود آید و از کرده نابجای خویش اظهار پشیمانی کند اما ویس دلداده که باکی از ننگ و نام نداشت و از عشق رو گردان نبود با سختی پاسخ می داد .
اگر دیدار رامین را نبودی تو نام ویس ازاین کیهان شنودی؟
تو را از بهر رامین می پرستم که دل در مهر آن بی مهر بستم
شاه به خشم آمد و خون در چهره اش نشست و آهنگ کشتن ویس کرد اما لختی بعد عتاب آغاز کرد و او را دشنام داد و رهایش کرد و او را گفت راه خود بگیرد و به هر کجا که خواهد برود . ویس با شادی از مرو بیرون شد و رو به کوهستان کرد . او رامین را هم که خود به بستر افکنده و زار شده بود رخصت داد که راه خود گیرد . رامین از پی ویس شتافت و فراق پایان یافت . وصال و حال پیش امد و عشق با همه جمال و کمالش تجلی کرد و دو دلداده سرمست و شادکام شدند . خبر این دیدار که به موبد شاه رسید آشفته شد و شکایت رامین نزد مادر برد که برادرش دلبر او را ربوده و به عشق جوانی فریفته و با او گریخته است . مادر شاه را به شکیبایی خواند و گفت:
بتان و خوبرویان بیشمارند که زلف از مشک و روی از سیم دارند
یکی را برگزین و دل بر او نه کلید گنجها در دست او ده !
شاه از سخن مادر آرام شد و چون شنید که ویس دگربار به بارگاه ویرو رفته و او خواهرش را گرامی داشته نامه سختی نوشت و او را آگاهی داد که با لشگری گران به جنگ او خواهد رفت . ویرو هم پاسخ تندی داد و او را بدین طعنه آزرد که:
دلبر خویش رها کرده و به کوه و بیابان سپرده ای که هر جا خواهد برود و اینک سرخورده مرا ملامت میکنی که چرا پذیرای خواهرم شده ام ؟
شاه از کرده خود پشیمان شد و به میهمانی او راه همدان پیش گرفت و دوباره ویس را به مرو بازگرداند و او را گفت که باید در آتش مقدس درآید و بیگناهی خود را ثابت کند . هنگامی که در اتشگاه کوهی از هیمه فراهم آوردند و قصد در اتش کردن ویس و رامین در میان بود دو دلداده همراه دایه فراری شدند و به خانه بهروز در آمدند . شاه موبد ازرده سلطنت را به برادر سپرد و در جستجوی دلبر سنگین دلش ویس آواره کوه و بیابان شد و چون او را نیافت به حال نزار بازگشت .
صواب آن دید کز ره بازگردد هوای ویس جستن درنوردد
همان گه سوی مرو شاه جان شد دگرباره جهان زو شادمان شد
از سویی رامین نامه ای به مادر نوشت و گلایه کرد که برادرش قصد جان او دارد و اضافه نمود که یک موی ویس را به صد برادر برابر نمی کند . رامین به مادر اطمینان داد که در کنار ویس شادکام است و اخطار کرد بزودی به مرو بازمی گردد و برادر از تخت شاهی به زیر می کشد . مادر شبی از شاه موبد شنید از گناه ویس و رامین گذشته و چون سوگند خورد که ازارشان ندهد رامین را به مرو خواند . رامین و ویس شاد و خوش به مرو رسیدند و شاه اظهار شادمانی کرد ولی چون قیصر روم به سرزمین ایران لشگر کشیده بود و عزم جنگ داشت دلدار خود ویس را شبانه به دزی مستحکم برد و برادر دیگر را به نگاهبانی نشاند و رامین را همراه کرد که چون مریض شد در گرگان رهایش ساخت . رامین جانی گرفت به کوی یار آمد و چون به کنار دز رسید تیری به درون انداخت که دایه تیر را شناخت و ویس را مژده داد که خوش باش و شادی کن که رامین بر بام است و بزودی عیشتان به کام خواهد بود .
نباشد پاسبان اکنون ابر بام ز پیروزی برآید مر تو را کام
کجا رامین در این نزدیکی ماست اگرچه او ز تاریکی نه پیداست
پس در دل شب در خانه بگشادند و اتش افروختند تا رامین که بر کوه بود کوی دلدار را یافت و سر از پا نشناخته بدانسوی شتافت و به سوی ویس پرگشود . ماه و زهره قران شدند و فراق از میان رفت و رامین مستانه سر در دامن ویس شوقی دوباره یافت . شاه موبد که از سفر بازآمد عزم دژ کرد و چون از ماجرا خبر داشت همینکه برادر خود را به نگهبانی دژ استوار دید دیده خون آلود کرد که تو گرد دژ نشسته و درها بسته داری اما رامین درون نشسته و در عشرت است .
دایه چون از آمدن شاه موبد خبردار شد رامین را فراری داد که سر به کوه نهاد ولی ویس بی پروایی کرد و در غم دوری او جامه سیاه پوشید و چهره چون برگ گل خراشید . شاه چون ماجرا را دریافت ویس و دایه را تازیانه زد و تن خونین و نیمه جان آنها را رها کرد و خود به امید دریافت خبر مرگشان به مرو بازگشت اما به دیار خود نرسیده پشیمان و عذرخواه بود .
اگر چه شاه شاهان جهانم در این شاهی به کام دشمنانم
چرا با دلبری تندی نمودم که در عشقش چنین دیوانه بودم
شهرو از ماجرا خبردار شد و با رخسار خراشیده و دیده خون نزد شاه آمد که در جستجوی دخترش طالب دیدار او بود .شاه از شرمندگی سر به زیر شد و دستور داد ویس را از دژ به شهر آوردند و رامین را بخشید ولی ویس در اندرون زندانی شد . بر اطراف خانه او پنجره های آهنین استوار کردند و شاه کلید در خانه را به شرط امانت داری به دایه سپرد وخود عازم زابلستان شد . روزی نگذشته بود که شاه را خبر دادند رامین از اردو فراری شده وگرد کاخ دلدار به غزلخوانی پرداخت و از ناله و اشک و آه خود غوغایی بر پا ساخت . ویس از شنیدن صدای او به هیجان آمد اما دایه راه بر او بست و تنها نیمه شب بود که ویس دور از چشم دایه بر بام شد و خود را به زیر افکند و با جامه دریده و دست و پای خسته سراغ رامین آمد و بر او سایه افکند. رامین از رایحه وجود ویس بیدار شد و دو دلداده دست در گردن هم انداختند و شور و ولوله درانداختند .
به یک جام اندر آمد شیر با مل به یک باغ اندر آمد سوسن و گل
شب تیره درخشان گشت و گلشن مه دی گشت چون هنگام گلشن
شاه موبد که از شنیدن خبر فرار رامین شتابزده بازگشت دایه مهر و موم درها بنمود ولی شاه که کاخ را خالی از ویس دید و دانست مرغ از قفس پریده به خشم آمد و دایه را به سختی تازیانه زد و به جستجوی ویس شد . ویس از شمع و چراغی که به گردش آمد فهمید شاه بازآمده و در پی اوست . رامین را فراری داد و خود را به او نمود . شاه موبد قصد کشتن ویس را داشت که با وساطت بزرگان منصرف شد ولی گیسویش برید و به اندرونش برد و سوگند داد که چگونگی فرارش را بنماید . ویس عاشق در او نگریست و خنده زد که :
توعاشق نبوده ای و قدرت عشق را نمی دانی و از شکوه و عظمت آن هم بی خبری وگرنه میفهمیدی که عشق گشاینده همه درهای بسته و روشنی بخش دلهای شکسته است . شاه از شنیدن سخن ویس سرافکنده به عذرخواهی نشست و رامین را هم بخشید .
گناه خویش را پوزش همی کرد بر آن حال گذشته غم همی خورد
به ویس و دایه چیزی با کران داد گزیده جامه ها و گوهران داد
اردیبهشت شهر مرو بهشت آسا بود . شاه شاهان دگرباره جشنی داشت و شاهان را از همه جا فراخواند که شهرو و ویرو هم بودند . رامشگران به شادی آمدند و سرودی آغازکردند که زبان حال عاشقان دلداده ویس و رامین بود. شاه برآشفت و اهنگ قتل رامین کرد و بدان شرط راضی شد از کشتنش بگذرد که از عشق ویس چشم بپوشد و هرگز باده وصال او ننوشد .
رامین از قبول عهد سرباززد و بی پروایی کرد که:
تا زنده ام از جانان خود رو برنمی گردانم . شاه موبد به خشم آمد و با او پیچید ودر نبردی تن به تن رامین بر او پیروز شد ولی رهایش کرد . فرزانگان قوم به نصیحت رامین نشستند که دست از ویس بردارد و شاه موبد به دامن ویس آویخت که با او مهربان باشد و رامین را فراموش کند . چون ویس عهد کرد و با شاه پیمان بست دل رامین شکست و غمزده ترک یار و دیار کرد و به حکومت ری رفت . رامین چندی سر راه خود در خطه گوراب بود و با خوبرویی شهر آشوب روبرو شد و به زیبایی او که گل نام داشت دل بست . گل که از ماجرای عشق ویس و رامین باخبر بود پذیرای رامین نشد تا سرانجام سوگند خورد همیشه یار و دلدار گل باشد و ویس را فراموش کند . رامین در فرصتی ویس را از عشق یار تازه اش گل باخبر کرد و برای او ماجرا را تمام و کمال نوشت و یاد آور شد.
مرا گل زن بود تا روز جاوید چو او باشد نخواهم ماه و خورشید
سه چندان کز تو دیدم رنج و خواری از او دیدم نشاط و کامکاری
نامه رامین ویس را دل شکسته کرد که سخت از بی وفایی رامین ناله داشت . پس دایه را خبر داد و به ماتم نشست و در بر همه بست . دایه که دلخستگی ویس را دید خود راهی گوراب شد ولی رامین دایه را بازگرداند و اصرار کردویس را پند دهد . دایه با ناباوری بازگشت و ماجرای رامین و دلبستگی او به گل را بازگفت . ویس ناله اش در آسمانپیچید و خامه برکشید و نامه ای به رامین نوشت و از بی وفایی گله کرد و نالید که:
در عشق تو شیدایی کردم و از رسوایی نهراسیدم و ستم بسیار به جان خریدم ولی از تو خیری ندیدم و رنج فراق و جدایی بسیار کشیدم.
دلم ناید به یزدانت سپردن جفایت پیش مردان برشمردن
مبیناد هیچ دردت دیده گانم که باشد درد تو هم بر روانم
رامین از دریافت نامه ویس آشفته شد . دگربار شیدایی آغاز کرد و رسوایی گزید . عشق گل از یاد برد و گوراب را فروگذاشت . گل را به هیچ انگاشت و لوای دلدادگی افراشت .پاسخی دلنشین و عاشقانه نگاشت و در مقام پوزش شد و عذرخواه عزم کوی یار دیرین کرد. ویس همراه با دریافت نامه رامین از آمدن او هم باخبر شد و روز بعد که دو دلداده مست رودرروی هم ایستادند و رامین داد دل فراق کشیده بداد ویس به شکایت نشست و رامین با اشک و آه بر لب او بر سخن بست ولی ویس سرگرانی کرد و رامین را راند اما هنوز به راه بازگشت بود که پشیمان شد و دایه را شرمنده و عذرخواه به سوی او فرستاد و تقاضای بخشش کرد . رامین هم پذیرا شد و بازآمد و زمانی چند دو دلداده گاه از باده ناب وصال سیراب می شدند و ایامی دور از هم درد فراق کشیده و زهر هجران را می چشیدند و برای هم از رنج و غم خود نامه می نگاشتند .
بلا را مونس و غم را رفیقم به دریای جدایی در غریقم
بدان دستی که این نامه نوشتم بساط خرمی را در نوشتم
سرانجام چون دور فراق طولانی شد شبی رامین با لباس مبدل عزم کوی یار کرد و ویس به بهانه رفتن آتشگاه برادر او را که نگهبانش بود فریفت و از دژ بیرون شد و نیمه شب همراه با رامین و یارانش که در لباس زنان همراه ویس بودندبه دژ آمد و در نبردی برادر را کشت و دژ را به تصرف آورد و دو دلداه به عیش و نوش و عشرت نشستند و ایام وصال را به کمال و عشق جمال سرآوردند . پس از آن رامین به مرو شد و گنجینه شاهی به دیلمان برد و در آنجا لوای خود مختاری افراشت . شاه موبد که ماجرا را شنید به ماتم نشست و از بخت بد شبی در کشاکش مستی با گرازی روبرو شد و گراز سینه او بدرید . با مرگ شاه موبد بزرگان رامین را به مرو خواندند و بر سریر سلطنت نشاندند و رامین شاه شاه شاهانش خواندند و ویس هم شاه بانو شد .
خراسان سر به سر آذین ببستند پریرویان برآذینها نشستند
ز موبد سالیان سختی کشیدند پس از مرگش به آسانی رسیدند
معجزه عشق تجلی کرد و دو دلداده کامروا شدند و شاد و به عزت تمام سالها زیستند و ثمره عشقشان دو ماهرو بود که خورشید و جمشیدشان نامیدند . سالها بعد ویس بار هستی فروهشت و رامین دلشکسته زمانی در بر همه بست و به ماتم نشست و سرانجام سلطنت و زمام مملکت به پسر داد و خود باقی عمر مقیم آتشگاه شد و تا زنده بود دمی بی یاد دلدار نبود و شب و روزدر هجرش اتش به جان داشت و آسوده نمی غنود تا او نیز از کالبد خاکی جدا شد و به دریایی پیوست که ویس قطره پاکی از زلال آن بود . او هم با دریا شد و در دریا و دریا شد و در دنیای عشق و عاشقی افسانه اش جاودان ماند .
تنش را هم به پیش ویس بردند دو خاک نامور را جفت کردند
روان هر دوان در هم رسیدند به مینو جان یکدیگر بدیدند