چند لحظه صبر كنيد ... |
|
چند لحظه صبر كنيد ... |
|
15 فروردين 1404 |
اصولا مولانا علمی را که بر پایه تعقل استوار است را می ستاید و خود نیز در راه فراگرفتن علوم تلاش فراوان کرده است اما می گوید که فراگرفتن این دانشها وقتی مفید است و سرمایه کمال انسانی بشمار می رود که به خورد روح رفته و مقدمه تهذیب نفس و موجب قوت و صفای قلب شده باشد نه دستاویز مفاخره و تکبر و انابت و وسیله کسب جاه و مال و تامین شهوات جسمانی . بلکه علم باید وسیله ای باشد برای سبکبار شدن جان و تصفیه روح نه برای گران سنگی و سبکباری و در تایید این مطلب میفرماید:
اصولا مولانا علمی را که بر پایه تعقل استوار است را می ستاید و خود نیز در راه فراگرفتن علوم تلاش فراوان کرده است اما می گوید که فراگرفتن این دانشها وقتی مفید است و سرمایه کمال انسانی بشمار می رود که به خورد روح رفته و مقدمه تهذیب نفس و موجب قوت و صفای قلب شده باشد نه دستاویز مفاخره و تکبر و انابت و وسیله کسب جاه و مال و تامین شهوات جسمانی . بلکه علم باید وسیله ای باشد برای سبکبار شدن جان و تصفیه روح نه برای گران سنگی و سبکباری و در تایید این مطلب میفرماید:
نوشته دکتر رضا قاسمی
اصولا مولانا علمی را که بر پایه تعقل استوار است را می ستاید و خود نیز در راه فراگرفتن علوم تلاش فراوان کرده است اما می گوید که فراگرفتن این دانشها وقتی مفید است و سرمایه کمال انسانی بشمار می رود که به خورد روح رفته و مقدمه تهذیب نفس و موجب قوت و صفای قلب شده باشد نه دستاویز مفاخره و تکبر و انابت و وسیله کسب جاه و مال و تامین شهوات جسمانی . بلکه علم باید وسیله ای باشد برای سبکبار شدن جان و تصفیه روح نه برای گران سنگی و سبکباری و در تایید این مطلب میفرماید:
علمهای اهل دل حمالشان علمهای اهل تن احمالشان
علم چون بر دل زند یاری شود علم چون بر تن زند باری شود
لیک چون این بار را نیکو کشی بار برگیرند و بخشندت خوشی
مولانا معتقد است که آدم خاکی به تشریف همان علم که خداوند در قران کریم سوره بقره بدان اشارت میفرماید .
و علم آدم الاسماء کلها خلعت کرامت پوشید و مسجود ملائکه گردید و ابلیس به سبب جهالت از درگاه الهی رانده شد با اینکه سالیان دراز زهد ورزیده و عبادت حق تعالی کرده بود .
آدم خاکی ز حق آموخت علم تا به هفتم آسمان افروخت علم
نام و ناموس ملک را در هم شکست کوری آن کس که با حق در شک است
زاهدان چندین هزاران ساله را پوزبندی ساخت آن گوساله را
تا نتاند شیر علم دین کشید تا نگردد گرد آن قصر مشید
علمهای اهل حس شد پوزبند تا نگیرد شیر زان علم بلند
که مقصود مولانا از علم بلند همان علم لدنی است که معلم آن بی واسطه درس و کتاب پروردگار یکتاست و در معنا میخواهد بگوید مادام که دانشمندان اهل حس شیر از پستان غیب ننوشند از معارف حقه الهی محروم و بی نصیب می مانند و علم آنها پوزه بندی بیش برای آنان نخواهد بود .
خویش را صافی کن از اوصاف خود تا ببینی ذات پاک صاف خود
اگر بخواهیم در یک جمع بندی کلی عشق مورد نظر مولانا را توصیف کرده و مورد بررسی قرار دهیم به این نتایج کلی میرسیم که این عارف کامل تمام افکار و عقاید بشری را در آزمایشگاه اندیشه وسیع خود تجزیه و تحلیل کرده و سرانجام آخرین دوای روحای را که بهتر و برتر از آن برای تسکین آلام بشر و سیر او به سوی کمال متصور نیست کشف نموده است . او خوب تشخیص داده است که برای اصلاح نفوس بشری از علم و عقل و زهد و امثال آن کاری ساخته نیست و گره مشکلات و معماهای بشر تنها با انگشت سحار عشق و نیست هستی ساز باز می شود و بس و این معنا را در داستان طوطی و بازرگان به زبان ساده ای بیان کرده است . خلاصه اینکه :
بازرگانی طوطی زیبایی داشت و او را در قفسی نگهداری میکرد . روزیکه برای امور تجارتی قصد سفر به هند داشت ضمن اینکه از افراد خانواده و خدمه خود پرسید که چه سوقات میخواهند تا برای آنها بیاورد از طوطی هم سوال کرد که تو چه میخواهی؟ طوطی گفت هیچ فقط سلام مرا به طوطیان آزاد هند که روی شاخسارها زیست می کنند و مانند من اسیر قفس نیستند برسان !
بازرگان چنین کرد و وقتی به مقصد رسید به مرغزاری رفت و در جایی که چند طوطی بر درخت نشسته بودند ایستاد و رو به آنها کرد و گفت:
طوطی من به شما طوطیان خوش پر و بال و آزاد سلام می رساند و می گوید در گستره آزادی و بی قیدی از من گرفتار یاد کنید .
طوطیان چون پیام او را شنیدند یکی از آنها ناگهان از درخت به زیر افتاد و به ظاهر قالب تهی کرد . بازرگان شگفت زده و پشیمان از ابلاغ این پیام به سرزمین و خانه خود بازگشت و شرح ماوقع را با اکراه تمام برای طوطی خویش بازگفت و طوطی او به محض شنیدن این ماجرا از چوب قفس به زیر افتاد وخود را مرده ساخت . بازرگان اندوهگین و افسرده جثه طوطی به ظاهر مرده را از قفس خارج کرد ولی طوطی به محض خروج از قفس پرید و روی شاخه درختی جای گرفت . بازرگان گفت : این چه ترفندی بود ؟ طوطی جواب داد : طوطیان هند با کار خود به من آگاهی دادند که تا مرده نشوم زنده و آزاد نخواهم شد .
معنی مردن ز طوطی بد نیاز در نیاز و فقرخود را مرده ساز
تا دم عیسی ترا زنده کند همچو خویشت خوب و فرخنده کند
در بهاران کی شود سرسبز سنگ خاک شو تا گل بروید رنگ رنگ
سالها تو سنگ بودی دلخراش آزمون را یک زمانی خاک باش
:::::::::::::::::::::::::::::
نتیجه گیری عرفانی از سخن منظوم مولانا و تمثیلی که در این حکایت آمده اینست تا از هوی و هوس نفسانی به نیروی عشق الهی نمیری و تا خود را نمیرانی به آزادی روح و طیران به فراخنای کمال نفسانی نخواهی رسید و حیات معنوی جاودانه نخواهی یافت . موتو قبل ان تموتوا! بمیران خود را پیش از آنکه در واقع مرده باشی . چنانکه مولوی فرماید :
آزمودم مرگ من در زندگی است چون رهم زین زندگی پایندگی است
نتیجه دیگری که از کلام منظوم و غیر منظوم مولانا در باره عشق میتوان گرفت اینست که او بدون پروا و خالی از هر ریب و ریا به ما میگوید که مرادش از عشق به وصف درنمی آید و هر کوششی برای تعریف آن همانقدر عبث و بیهوده است که سعی در تعریف نفس حیات . به زعم مولانا عشق تعریف پذیر نیست و معنا و فهوم عشق نه در وعاء خارج بلکه در خود عشق است .
هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل مانم از آن
عقل در شرحش چو خر در گل بخفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت
گرچه تفسیر زبان روشنگر است لیک عشق بی زبان زان خوشتر است
آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رو متاب
دیگر اینکه او عشقهای صوری و مجازی را عشق نمی داند و برایش ارجی قائل نیست و این معنا را در داستان پادشاه و کنیزک به بهترین وجهی توصیف کرده و نتیجه میگیرد که:
عشق آینه بلند نور است شهوت ز حساب عشق دور است
او عشقی را واقعی و درخور ستایش می داند که راه ایجاد رابطه بین کل و جزء و خالق و مخلوق را هموار کند.
دیگر اینکه به عقیده مولانا آنچه تا حدودی واسطه بیان حال عشق است موسیقی است نه عقل و منطق . عشق به باور مولانا بزرگترین راز حیات و نیز بزرگترین انگیزه زندگی است که در جهان ظاهر با زبان موسیقی به ویزه با نای که تمثیلی از انسان خالی از تعلقات است میشود آنرا بیان کرد .
نی حریف هر که از یاری برید پرده هایش پرده های ما درید
سر پنهان است اندر زیر و بم فاش گر گویم جهان بر هم زنم
همچو نی زهری و تریاقی که دید همچو نی دمساز و مشتاقی که دید
یعنی همانسان که عشق اگر به بیراهه برود زهر است و اگر در راه کمال روحی سیر کند تریاق است و نجات بخش به همان سان موسیقی نیز میتواند ذوجنبتین باشد .
نکته دیگر اینکه هر چند از نظر مولانا تجربه عشق توصیف ناپذیر است او از اینکه نوعی فلسفه عشق را به زبان ساده در اختیار انسانهای خام بگذارد روی گردان نیست و معتقد است که عشق به زیبایی و جمال هر گاه از تعلقات حیوانی و شهوانی دور باشد می تواند راه عاشق را برای وصول به کمال هموار کند . زیرا جمال تام و ابدی از آن خداست و هر آنچه در عالم ظاهر زیباست تنها پیوند نور آفتاب است با خود آفتاب . زیبایی پدیده ای همانند نور گرفتن دیوار است از آفتاب. چون خورشید از آن روی گرداند دیوار دگربار تاریک می شود . بنابر این عاشق نباید به هر چیز زیبا که نوری موقت و عاریتی دارد بسنده کند . بلکه باید از ظاهر بگذرد و به اصل و منشاء ذاتی زیباییها برسد . به عبارت دیگر به آفتابی که روی دیوار است دل نبندد بلکه به منشاء نور که خورشید است توجه کند .
آن شعاعی بود بر دیوارشان جانب خورشید وارفت آن نشان
بر هر آن چیزی که افتد آن شعاع تو بر آن هم عاشق آیی ای شجاع
عشق تو بر هر چه آن موجود بود آن ز وصف حق زراندود بود
مونسی مگزین خسی را از خسی عاریت باشد در او آن مونسی
دیگر اینک به اعتقاد مولانا عشق به عنوان یکی از اصول تکوین عالم منشاء و مبدا حیات است . این نکته را باید ناگفته نگذاریم که عشق به منزله اساس پیدایش جهان در رساله افلاطون به نام فیدروس در قالب اساطیر آمده و او اروس خدای عشق را کهنترین خدایان دانسته است ولی قبل از افلاطون نیزاین فلسفه که عشق به منزله اساس پیدایش جهان است در اندیشه یونانیان رسوخ داشته است و می توان گفت که مولانا در این زمینه کم و بیش تحت تاثیر افکار فلاسه یونان باستان بوده است . اما اختلاف اساسی در تفکر افلاطون و فلاسفه قبل از او مانند هسیودوس با اندیشه مولانا در زمینه شیوه نگرش آنها به زندگی است. افلاطون عقل گرا بود و به عقل نظری متکی بود و بر اساس عقل بنیاد وجود را می شناخت و عشق را عنصری غیرعقلانی می دانست و آنچه در رساله خود راجع به اروس می گوید چیزی نیست مگر عشق عقلانی به خدا که در فلسفه اسپینوزا آمده است .
اما مولوی به خلاف افلاطون به همانسان که قبلا اشاره کردیم پای بند عقل نیست . در مکتب فکری او مرتبه عقل و عشق وارونه است . به عقیده او شناخت بنیاد وجود از طریق عقل نظری میسر نیست و خرد که او آنرا عقل جزوی می خواند به حکم طبیعت خود ازدریافت واقعیت نهایی عاجز است . عقل از نظر مولوی چراغ و هادی است نه مقصود غایی .
گر نبودی عشق هستی کی بدی کی زدی نان بر تو و تو کی شدی؟
نان تو شد از چه؟ ز عشق و اشتها ورنه نان را کی بدی تا جان رهی؟
عشق نان مرده را می جان کند جان که فانی بود جاویدان کند
گر نبودی بهر عشق پاک را کی وجودی دادمی افلاک را
اما اندیشه و رای مولانا در باره رابطه عقل و پیدایش حیات به گونه ای حیرت آور مقدم بر آراء فلاسفه ای چون شوپنهاورو برگسون اظهار شده است که می گویند عقل تنها مصلحت بین است و آلتی است در دست میل به زیستن و از این رو از سنجش عمق حیات و تامل در ماهیت زندگی قاصر است و این همان سخن مولاناست که می فرماید :
عقل جزوی عشق را منکر بود گرچه بنماید که صاحب سر بود
زیرک و داناست اما نیست نیست تا فرشته لا نشد اهریمنی است
او به قول و فعل یار ما بود چون به حکم حال آیی لا بود
با تمام این احوال مولانا پنهان نمی کند که شناخت فلسفه واقعی و درک ماهیت اصلی حیات اگر بامعیار عقل میسر نیست با نیروی عشق هم چندان ساده نیست و در مواردی آرزوی خود را برای یافتن وسیله ای که بتواند دقیقا پرده از رمز و راز هستی بردارد بیان می کند.
پس چه باشد عشق ؟ دریای عدم درشکسته عقل را آنجا قدم
کاشکی هستی زبانی داشتی تا ز هستان پرده ها برداشتی
هر چه گویی ای دم هستی از آن پرده دیگر برو بستی بدان
آفت ادراک آن قالست و حال خون به خون شستن محال است و محال
و اما نکته عمده دیگری که باید بر آن تکیه داشت نظر مولانا در باره رابطه عشق و دین است.
به عقیده مولانا دین هرچند با عقل در تضاد نیست و اصل ما حکم به العقل حکم بالشرع و ما حکم بالشرع حکم به العقل به جای خود صحیح است ولی اگر به مایه عشق آمیخته نباشد در مسیر درست حرکت نخواهد کرد .
به عقیده مولانا جوهر دین یک احساس علوی و کیهانی است که نمی توان آنرا به آسانی توصیف نمود مگر با زبان عشق و مذهب عاشق فوق مذهب هاست .
مذهب عاشق ز مذهب ها جداست عشق اضطرلاب اسرار خداست
و انسانی را که چنین احساس عاشقانه ای به حق دارد و خالق مطلق را به طمع بهشت و از ترس دوزخ ستایش نمی کند باید مومن خواند . او به هر صورتی ایمان خود را بیان کند نمی توان او را بی دین خواند .
هر چه گوید مرد عاشق بوی عشق از دهانش می جهد در کوی عشق
ور بگوید کفر دارد بوی دین ور به شک گوید شکش گردد یقین
گر بگوید کژ نماید راستی ای کژی که راست را آراستی
چنین احساسی همه شک ها و تردیدها و مشکلاتی را که از علائق نظری و عملی انسان پدید می آید از میان می برد . این احساس سرچشمه نور معرفتی است که عقل نظری بدان دسترسی ندارد .
هست عشقش آتش اشکال سوز هر خیالی را بروید نور روز
پوزبند وسوسه عشق است و بس ورنه کی وسواس را بسته است کس
این موضوع که عشق یک شهود کیهانی است مورد توجه خیلی دیگر از بزرگان صوفیه قرار دارد که بنظر بعضی از مخالفین آنها به طامات تعبیر شده است . مثلا این دو بیت منسوب به ابوسعید ابی الخیر با توجه به همین فلسفه است.
آنرا که قضا ز خیل عشاق نوشت آزاد ز مسجدست و فارغ ز کنشت
آنرا که فنا شیوه وفقر آیین است نه کشف و یقین نه معرفت نه دین است
در چنین مرتبت و مرحله ای است که مولانا وبسیاری دیگر از عارفان به حق یک لحظه ایمان مبتنی به عشق مطلق را با صد سال عبادتهای زبانی سودا نمی کنند چنانکه مولانا فرماید
یک زمانی در حضور اولیا بهتر از صدساله طاعت بی ریا
یا در جایی دیگر در باره الهامات ناشی از درد و رنج عشق میفرماید
آن طرف که عشق می افزود درد برحنیفه و شافعی درسی نکرد
یا
خود طواف آنک اشه بین بود فوق قهر و لطف و کفر و دین بود
یکی دیگر از وجوه عمده اندیشه عاشقانه عارفانه مولانا اینست که عاشق به حق و کسی که غرقه در وجود حق و فنا دربحر عشق قادر مطلق است نه بندگی دیگران را می کند و نه دیگران را به بندگی می گیرد . در معنا نه اسیر میشود ونه امیر!
مطرب عشق این زند وقت سماع بندگی بند و خداوندی صداع
بندگی و سلطنت معلوم شد زین دو پرده عاشقی مکتوم شد