چند لحظه صبر كنيد ... |
|
چند لحظه صبر كنيد ... |
|
16 فروردين 1404 |
در وادي بي پايان و پهنه بيكران سرگشته اي تشنه و نالان دست دعا و تمنا برداشته و چنان در آتش اشتياق مي سوزد و در لهيب عشق فروزان است كه گويي تمام اعضاء بدنش فرياد شوق بر مي آورد و همة ذات وجودي او با نالة جانسوز مترنم است. چنان به خود مي پيچد كه گوئي مار گزيده است كه چنگ هاي خود را براي رهائي از درد به اين سوي و آن سوي مي كشاند يا دردمندي است كه با ديده هاي ملتمس و چشمان رنجيده از پزشك حاذقي كه صدايش را مي شنود خواستار شفاي عاجل است.
در وادي بي پايان و پهنه بيكران سرگشته اي تشنه و نالان دست دعا و تمنا برداشته و چنان در آتش اشتياق مي سوزد و در لهيب عشق فروزان است كه گويي تمام اعضاء بدنش فرياد شوق بر مي آورد و همة ذات وجودي او با نالة جانسوز مترنم است. چنان به خود مي پيچد كه گوئي مار گزيده است كه چنگ هاي خود را براي رهائي از درد به اين سوي و آن سوي مي كشاند يا دردمندي است كه با ديده هاي ملتمس و چشمان رنجيده از پزشك حاذقي كه صدايش را مي شنود خواستار شفاي عاجل است.
در وادي بي پايان و پهنه بيكران سرگشته اي تشنه و نالان دست دعا و تمنا برداشته و چنان در آتش اشتياق مي سوزد و در لهيب عشق فروزان است كه گويي تمام اعضاء بدنش فرياد شوق بر مي آورد و همة ذات وجودي او با نالة جانسوز مترنم است. چنان به خود مي پيچد كه گوئي مار گزيده است كه چنگ هاي خود را براي رهائي از درد به اين سوي و آن سوي مي كشاند يا دردمندي است كه با ديده هاي ملتمس و چشمان رنجيده از پزشك حاذقي كه صدايش را مي شنود خواستار شفاي عاجل است.
در پي كيست؟
اين عاشق سرگردان ديوانه وار در طلب يار در جهان مي گردد و همه جا را زير پاي مي نهد و مي خواهد به سوي معشوقي رود كه اي عجب وصل به خود اوست، در صدد اتصال به ياري است كه كسي نزديكتر از وي به او نيست، عزيزي را مي خواهد كه در خانه قلب او است ولي او گرد جهان در طلبش روان است.
او معشوقي را مي خواند كه اداره كنندة تمام كائنات است و چنان عظمتي دارد كه با وجود وسعت لايتناهي و سلطه و سلطنت عالمگير خويش به فرد فرد مخلوقات نزديك و با آنها همراه است، محبوبي را مي جويد كه تمام نيروها و قدرتها و سطوتهاي عالم در كف با كفايت وي است.
معشوق كيست؟
معشوق كيست - كيست كه همة عالم از اوست، اما عالمي كه همه يك است و خارج از ذات آن بزرگوار نيست. او كل است و عالم جزء اوست. و ما پرتويي از علم او هستيم كه وظيفه اي از اين عالم به عهده هر يك از اين ذرات كه مائيم محول گرديده. اما آيا آن كلي كه همه چيز است به اين جزئي كه چنين ناچيز است توجهي مبذول مي دارد؟
سخن عشق
اين سخن عشق است، راز و نياز با معشوق آن هم چنين معشوق بي همتايي كه همة عالم وجود خواه ناخواه و دانسته يا ندانسته در طلب اويند و به سويش روانند و در پهنة گيتي ذره اي نيست كه برخلاف جهت رهنوردي به سوي اين محبوب قدمي بردارد. ليكن ممكن است پردة غفلت كه بر چشمها در اثر توجه به امور زندگي و ماديات كشيده مي شود اين حقيقت رهروي را از نظرها مستور دارد. چنانكه انسان نداند به كجا مي رود و به كدام سوي روان است. از كدام چشمه جوشان است و به كدام دريا مي ريزد. اما خواه ناخواه سير زندگي و تكامل حيات كه به تحول (مرگ) مي انجامد اين نكته را روشن مي كند كه ما از كجا آمده ايم و به كدام سوي روانيم و آن نغمة آسماني كه رجعت به سوي حق است جز بيان دل سوخته نيست.
چه كسي مي فهمد؟
آري اين سخن را تنها كساني مي فهمند كه به اين سوز و آتش دروني مبتلا شده اند و چون اين سخنان از دل عاشقي بر مي خيزد كه مجنون و مجذوب يار است بايد سنخيتي يافت تا حقيقت آن درك گردد. اين عاشق از جانب همة سوخته دلان آگاه سخن مي گويد و زبان او زبان حال همگان است، اي كاش همگان به اين راز واقف شوند و در اين پژوهش دروني با ضمير خودآگاه شركت جويند.
دلهاي پر از عشق
دلهاي آگاهان جهان از عشق او مالامال است. دستهاي تمنا به سوي او بلند است. آيا او از آتش سوزندة دروني كه در التهاب است آگاهي دارد؟ آه ! اين عشق با دل سوزنده چه كرد و چه بر سر آن آورد. چيزي كه ماية تسلي است آنست كه همة افراد بشر، همه حيوانات و نباتات و كهكشانها و عالم لايتناهي را در اين عشق با خود شريك مي بيند و حتي تمام ذرات كائنات را مملو از اين عشق مي داند و بخوبي واقف است كه همة عالم از خشك و تر در عشق مي سوزند هر چند متوجه نباشند و سرگشتگي خود را به صورتهاي ديگر تعبير نمايند. مگر نه آن است كه همة غوغاهاي جهان همة حركتها، تكاملها، جنبشها، گردشها، جذب و انجذاب ها در اثر نيروي عشق است. همان عشقي كه بلبل به گل دارد و پروانه به شمع مي ورزد و همة عشقهايي هم كه نامهاي مختلف بر آن مي نهند پرتوي از همين عشق است.
به عاشق گوش دهيد
اي دوستان مشتاق بيائيد گوش خود را به دهان عاشق نزديك كنيد. باشد كه سخنان ملتهب و كلمات پر سوز و گدازش را بشنويد. اين است كلماتي كه جسته و گريخته از دل پاك و با صفايش بيرون مي آيد. آيا ميل داريد راز و نياز عاشق دل سوختة الهي را بشنويد؟
مناجات عشق
او مي گويد: «اي معشوق بي همتا، من از آتش عشق مي سوزم، لهيب آتش درونم را چنان مشتعل كرده كه به چيزي جز اين عشق نمي توانم پرداخت. اما اين سوزش جز سوختن درون نيست. اين آتشي است كه انسان را تجلي و نور ميدهد. آن سوختني كه ديگران مي پندارند نيست زيرا آن سوختن در ظاهر وجود را تحول ميبخشد و به مرگ ميكشاند اما اين سوختن زندگاني و حيات ميدهد. اين شعله نوراني و تجلي الهي است.
اي عزيز - تو خود گواهي، در درونم چه آتش پر نوري افروخته است. اي كاش مي توانستم سوز دروني خويش را به همگان ارائه دهم.
نهيب عقل
گاهي عقل به من نهيب مي زند كه دست به آتش مزن مبادا لطمه بيني. اما من خود را بي پروا در آتش اين عشق افكنده ام و آن را جانانه در بر گرفته ام. آيا از اين كه به سخن عقل گوش نميدهم مرا خطاكار ميشمارند؟ آيا از اين كشمكش ظاهري كه بين عقل و دل برخاسته و دل پيروز گرديده مغبونم؟ چرا خود را كوركورانه تسليم دل كرده و در اين آتش افكندم و به سخن ناصح خود توجهي مبذول ننمودم. هر گاه كه گوش فرا مي دهم باز هم پندهاي عقل مكرراً در درونم طنين انداز ميشود كه به هوش باش نائره آتش وجودت را خاكستر نسازد. مي گويد مگر مجنون شده اي كه خود را در اين ورطه مي افكني؟
شعلة عشق
اما من چاره اي نمي بينم جز آن كه به عقل بگويم: «چكنم كه اين كار از دست من خارج است. اين جذابيت و شعلة آتش است كه مرا به سوي خود كشيده و از خود اراده اي ندارم. غرق اين كانون و اين نور و آتشم. اي عقل اگر مي تواني نجاتم ده و از اين ورطه مرا بيرون آور. آيا مي تواني اين اندرزهاي پي در پي خود را با عمل دمساز كني و مرا از آن برهاني؟ بيا و همتي كن …….
خطاب به خرد
اما مي بينم كه ترا قدرتي نيست كه در اين وادي توفيقي حاصل كني تو كه در اينجا كور و كر هستي. از تو چه ساخته است؟ برو دست به دلم مگذار و رهايم كن - اي عقل، اي خرد از من منصرف شو. سوختم، سوختم.
«از تو چه كاري ساخته است اي عقل كه اين همه ادعاها داشتي و مي گفتي من فكرم. عقلم، شعورم؟ معلوم شد كه در اين امر هيچ كاري از تو ساخته نيست و ناتوان تر از هر ناتواني. پس برو و مرا به حال خود بگذار. برو دور شو. مزاحم من مباش».
از سوختن نگران نيستم
بلي مي سوزم. چه سوختني. در اين سوزش و التهاب بسي شادمانم. از اين سوختن نگران و اندوهناك نيستم. زيرا اين عشق او رحمت بي پايان وجودي است كه تمام كائنات از آن اوست. پس با اين عشق يك سره به همة كائنات پيوسته ام و با همه يكي شدم. قطره اي بودم و با اقيانوس بي پايان ملحق گرديدم. جرقه اي بودم و به خرمن آتش اندر شدم و فروغ تجلي اين نار مقدس مرا در خود حل كرد و صفت خويش را به من بخشيد.
عشق را رها نخواهم كرد
پس چرا اين عشق را رها كنم. نه! محال است آن را از كف بنهم بلكه با تمام قوا و با همة نيروي وجودي خويش بدان چنگ ميزنم و به هيچ قيمتي حاضر نيستم آن را رها سازم آري من خود را پيدا كردم، بهشت خود را يافتم و مقصد خويش را ديدم. بگذار تا بسوزم همين است و همين. راه اينست. اي عقل برو كه ترا ديگر نمي خواهم زيرا در اين محل برايم مضر خواهي بود. دور شو كه در راه عشق به حق سخن ترا نخواهم شنيد.
مجنون در نظر عقل
اگر ميل داري مرا مجنون بخواني مختاري. ديگر مرا پرواي نام و ننگ و تهمت تو نيست. من از اين مراحل جسته ام و قدم از اين نردبانها بسي بالاتر نهاده ام. ببين به چه كان عظيمي دست يافته ام. ببين به چه درياي بي پاياني راه پيدا كردم.
خطاب عقل
در اينجا عقل به سخن من نهيب زد و پرسيد: «اي انسان عاشق. آيا سرگشتگي تو از روي جهالت و بي شعوري است و آيا ناداني ترا وادار به اين عمل نموده است. »
جواب من
گفتم: «نه حاشا و كلا كه چنين باشد. عملم از روي شعور است. مي دانم چه ميكنم و همين دانستن دليل بر آنست كه از ناداني بدورم».
نهيب خرد
در اينجا عقل خنده اي كرد و گفت: چه كسي ترا از ناداني رهانيده و شعور در تو ايجاد كرده؟
شرمندگي
از اين سخن عقل خجل شده گفتم: «راست مي گويي، توئي كه مرا به اين راه سوق دادي . پس تو از اين عشق دور نيستي و مخالف با آن نبوده اي بلكه محرك و منشاء آن هستي.»
پاسخ قاطع
عقل گفت: «البته كه هستم. من به عظمت عشق آگاهم و منم كه ترا به اين سوي رهنمون شدم و منم كه در هر قدم دست تو را مي گيرم و راهنما و راهبرم. منم كه ابتدا كمال و جمال و حقيقت را تشخيص دادم و سپس ترا در اختيار عشق نهادم».
همگامي عقل و عشق
چون سخن به اينجا رسيد و دانستم كه آنچه در بارة دشمني عقل و عشق ميپنداشتم بي اساس بود بالعيان بر من روشن گرديد كه عقل و عشق دست به يكديگر داده و با يك همكاري و همگامي تخلف ناپذير مرا به سوي محبوب و معشوق ازلي كشانيدند.
راز و نياز
حال كه همة قواي خود را مساعد براي استغراق در اين عشق يافتم روي به معشوق ازلي نموده گفتم:
«اي محبوب عزيز و اي مالك عالم لايتناهي مرا زودتر نجات ده كه هر چه بيشتر واصل شوم. مرا به اين عشق بيشتر بسوزان كه هر چه بيشتر حياتم متجلي تر و زندگيم فروزان تر و درخشان تر خواهد گرديد. عشق مرا بيش و بيشتر ساز، سوز مرا بيفزاي، بر آتش درونم اكسيژن رحمت خويشتن را بدم تا اين نار شعله ورتر گردد و نور آن جهاني را خيره سازد. آه كه چه وادي بهجت افزايي است. بيائيد نزديك شويد. بنگريد، تماشا كنيد كه من به چه بهشت حقيقي دست يافته ام. چقدر آسوده شدم. چقدر راحت گرديدم. مسافري بودم كه در طلب مقصد، جهاني را زير پاهاي خسته و تب آلود و پر آبلة خويش در نور ديده و اينك به گلستان طوباي آرزوي خويش واصل شدم. چشم باز مي كنم و هر چه را مي بينم رحمت است و محبت و شفقت و نور».
همه را مبتلا كن
اي پروردگار عزيز و اي معشوق عالميان همه را به اين عشق مبتلا كن و همه را در اين آتش نوراني بسوزان. همه را به اين لذت بي پايان آشنا ساز. لذتي كه ذكر آن با بيان ميسر نتواند بود. چقدر لغات و كلمات براي توصيف اين رحمت عاجز و ناتوان است. ابزار و وسيله اي براي شرح و توصيف جز اين واژه ها ندارم و اينها نيز يك گوشة ناچيز از دنياي با عظمتي را كه من يافته ام نمي تواند بيان سازد. پس تنها چنين مي توانم بگويم كه هر كس مي خواهد حقيقت اين نور فروزان را دريابد بايد به آن نزديك شود تا صفحة دلش با آن خو گيرد و جانش با جانان انس پذيرد. چنين كسي را ديگر نياز به شنيدن كلمات و وصف نيست زيرا در عين مراد غرق شده است.
هر چه خواستم يافتم
يافتم، يافتم، آنچه را كه ساليان دراز و ايام و ليالي پي در پي به دنبالش بودم يافتم. آنچه را مي خواستم در اينجا ديدم. اين مقام تحصيل حاصل و نيل به مراد است. عقل و سرنوشت و تقدير و هر چه در عالم مي گفتند و اشاره مي كردند همه اينجاست. اين دريائيست كه هر چه بخواهي در آن تواني يافت. چه خوشبختم كه به منبع و منشاء اصل دست يافتم. چه خوب پناهگاهي پيداكرده ام.
اي كساني كه در تكاپوي حقيقتيد بكوشيد شما هم به اين منبع دست يابيد و در اين درياي نور غرق شويد. اينست حقيقت عشق و تجلي محبت. اينست مقام عابد و معبود و خالق و معشوق كه به نقطه اتصال ميرسد». اينك كه كلماتي از دهان واله و شيداي حق بر شنيديد بگذاريد سخن ديگري هم در اين وادي بر زبان آورم.
عشق در عالم وحدت
سرنوشت و تقدير كه برنامه زندگي هر فرد از مخلوقات عالم و راه و مسير خود ماست اين نكته را نيز روشن مي سازد كه هر چه هست در داخل عالم انجام ميشود، همه به هم پيوسته ايم و هر چند در ظاهر خود را جدا بدانيم حقيقت ما اتصال و پيوستگي است. در عشق به يار نيز هميشه پيوسته ايم و دوري جز ظاهري نيست. فنري را كه مي كشند هر چند از پاية خود به ظاهر دور ميگردد اما پيوسته تمايلش به بازگشت به اصل است و بالاخره به اصل هم بر مي گردد. دوري او از پايه اش تنها به خاطر انجام وظيفه است و چون تكليف خود را صورت داد بازگشت مي كند. ما بشر هم نسبت به عالم خلقت همين حكم را داريم . فنر ميل دارد به حالت اول بازگردد و فشار و كشش آن هم به خاطر همين ميل است. همه مخلوقات هم خواه بدانند يا ندانند همين ميل به بازگشت را دارند و همين است كه آن را عشق و جذبه و محبت الهي مي خوانند.
منشاء همة عشقها يكي است
در احوال حضرت موسي عليه السلام مي نويسند كه ساليان مديد در خدمت شعيب (ع) به كار پرداخت به اين وعد كه پس از انقضاي خدمت دخترش را به زني بگيرد. ببينيد عشق چگونه مي كشاند و به كار مي اندازد. همة عشق ها از يك مبداء و يك ماهيت است هر چند كه صورت آن فرق دارد. عشقي كه در همه مخلوقات وجود دارد به خاطر جذبه وحدت است. همان پيكرة بي همتاي عالم كه ما همه جزئي ناچيز از آنيم جذبه اي قوي دارد كه همه را به سوي خود مي كشد چنان كه علماي هيئت هم اين حقيقت را يافته اند كه هر چه جسم سماوي بزرگتر باشد نيروي جذبش بيشتر است قوة جذب و جاذب اين عشق بازگشت به اصل است.
محرك عشق
اگر شعلة عشق در بني آدم است چون انسان پرتوي از وجود آفرينندة و بارقه اي از نور اوست عشقها همه از يك جنس است به اين لحاظ است كه قطره مايل بازگشت به درياست. اصل با نمونه يكي است. سوزي كه در آتش زمين مي بينيم نمونة ناچيزي از شعله هاي ملتهب آفتاب است كه ايجاد كنندة اين حرارت ها و مبنا و منشاء آن است سوزش آفتاب نيز جرقه اي از آتش هاي بالاتر از اوست و اين سلسله مراتب همچنان تا منبع ادامه دارد. حالا كه بناي عالم بر اين اصل است و ما و همه مخلوقات و اجزاء و اشياء اين عشقها را در درون خود داريم، حالا كه همه ذرات و اتم هاي عالم را نيروي عشق كوركورانه به حركت افكنده است و همه سرگشته در اين راه شتابان و در جنبش و اهتزازند حالا كه همه مالامال از عشق پاك عالمي هستند پس سوزش من و تو و سوخته دلان عالم جز آن نيست كه به منبع و منشاء حيات و زندگي و فروزش و پايندگي دست يابيم.
رمزي از جهان
صاحبدلان و روشن بينان و ذي نظراني كه اين سخن را مي خوانند رمز و كنه اين مطالب را به خوبي دانستند و فهميدند كه در بيان سري را گفته ام كه اصل همه اسرار عالم است.
تو هم اي گرامي خواننده، خوب بنگر و توجه كن، بررسي نما، تفكر كن، آزمايش كن، هر چه مي خواهي بكن تا بر اين حقيقت بهتر واقف شوي كه همة كرات و همه مخلوقات و همه اشياء و هر چه هست يعني آن چه نام آن را هستي مي نهند جز يك نيست. اما يكي است كه دو ندارد و يكي است كه تصور دو بودن در آن ممكن نيست.
عشق تار و پود جهانيان است و محور عالم وجود بر حول عشق مي گردد و چنانكه گفته شد نامهاي مختلفي كه بر عشق مي نهند مانند عشق حقيقي و مجازي و فروعاتي كه در اين رشته پديد آمده مثل اشتياق، شوق، علاقه همه جزء عشق است و درجات مختلفة قوي و ضعيف آنست كه نامهاي مختلف گرفته ليكن ماهيت آن يكي است.
گردش كرات
نمونه اين عشق و سرگشتگي همانا گردش كرات به دور يكديگر و گردش آنها در فضاست كه با نظم معين صورت مي پذيرد و يا گردش اين ذرة ريز و ظاهراً ناچيز و ديده نشده به نام اتم است كه با يك سرعت عجيب به دور هم مي چرخند. همه چيز در اين غوغا و عشق شريك است و حتي نور، كه در پاكي و لطافت به از آن نمي بينيم در اين گردش و چرخش با همة عالم همراه است و فوتون ها و ذرات نامرئي آن گردشي برق آسا دارند.
جذبة مرد و زن
جذبه و كشش نر و ماده در بشر، در حيوانات، در نباتات و همة مظاهر خلقت كه باعث بقا و پايداري عالم است همه از روح كه امر خداست نيرو مي گيرند و چون ماشينها و آلات مختلف يك واحد سازندگي كه همه از توربين واحد نيروي خود را دريافت ميدارند همة مخلوقات جهان نيروي خويش را از آن مي گيرند و دليل آن چنين است كه هر گاه جسمي بدون روح باشد (كه به آن مرده اطلاق ميكنند) قادر به عشق بازي نمي باشد.
اگر چنين قدرت و نيروئي در جهان نمي بود تمام كارهاي عالم مي خوابيد و اصلاً حركتي در بين نبود تمام حركات و جنبش ها و فعاليت ها از نيروي عشق قدرت مي گيرد كه آن هم نيرويش از روح است در اين خصوص تفكر كنيد تا حقيقت را دريابيد.
منبع عشق
اين منبع عشق كجا است. منبع همان عالم لايتناهي و وجود محبوب و معبود كل است كه همه چيز از او پديد آمده و به سوي او بازگشت مي كند و همة حول ها و تحويلها و قوتها از جانب اوست . از منبع لايتناهي و پايان ناپذير عشق اوست كه به تمام پديده هاي عالم خلقت بخشيده شده تا آنها را به انجام وظيفه وا دارد .
درد و دارو
اين عشق هم درد است و هم دارو. درد است براي اين كه شخص را به تكاپو و جنبش و فعاليت اندازد و در پي مقصد و هدف و نتيجه روان سازد. تا درد نباشد، كسي جنبش نمي كند و به فكر چاره نمي افتد. پس از اين كه درد شدت گرفت و صاحب خود را به راه انداخت آنگاه كه به مقصد رسيد آن عشقي كه جنبة درد داشت خود مبدل بدارو مي گردد و باعث راحت جسم و روان است.
تراوش قدرت
پس مي گوييم كه آن محبوب گل و يار عزيز عالمي من كه محبوب جهان است داروي جسم و جان همگان نيز مي باشد و پرتوش چنان متجلي است كه در مقابل نور آن سخن از خورشيد و ماه نتوانم گفتن زيرا ماه و خورشيد تراوش ناچيزي از قدرت اوست و ميلياردها ميليارد مخلوقات برتر از آن دارد . پس تشبيه اين نور با اين الفاظ بشري از ناچاري و به علت نداشتن دسترسي به تعبير صحيح است .
جلوة كامل
چه توان كرد؟ لغاتي ندارم كه با آن بتوانيم حقايق را چنانكه هست بيان كنيم. لذا ناچار از تعبيرات و اصطلاحاتي كه در دسترس است بكار مي برم و امثالي را كه نويسندگان و شاعران و گويندگان مي گويند در اين مورد بيان مي كنم.
مي گويم كه گل و لاله از اين كشش محبوب بهتر نيستند اما چه بگويم كه چندي نمي گذرد كه انسان از آن خسته مي شود. اينها چيزي نيستند كه قلب آدمي را تسخير نمايند. اما محبوب و معشوق بزرگ عالمي من كسي است كه قلب همة جهانيان را براي هميشه تسخير كرده و اين حقيقتي روشن است كه احتياج به اثبات ندارد. مگر نه آنست كه روح همه از اوست و عاريتي از منبع لايتناهي او بدانها سپرده شده. اين امانت عاريتي كه اتصالش از اصل هرگز قطع نمي گردد دائم در اختيار وي است. از اين روست كه بندة واله و حيران در مناجات مي گويم: «اي كسي كه جانم در دست تست». سر رشتة تمام علائق بندگان در يد قدرت وي است، چه تسخيري از اين بالاتر و استوارتر توان يافتن؟
اسارت عشق
اسارت و رشته در گردن داشتن و در بند بودن را در اين دنياي ما مذموم و موجب ناراحتي مي شمارند، اما مي گويم كه به داشتن اين رشته در گردن و اين بند در پاي افتخار مي كنم، بدان مي بالم، از آن شادمانم و اگر روزي در مخيله ام ساية اين پندار نقش بر بندد كه رشتة اتصال و كشش و علاقه از يك جانب سست گردد آن روز را لحظة بدبختي و بيچارگي خود مي شمارم. پس روي خويش به جانب معبود كل گردانده مي گويم: «اي عزيز - مغناطيسي كه مرا اينطور به سوي تو مي كشد قوي تر ساز، اين رشته اي كه مرا بدان سوي مي برد محكمتر كن و مپسند كه آني اين اتصال از صلابت و پيوند نيرومندي كه دارد سستي پذيرد». خلاصة مطالب بالا در يك رباعي
محبوب من است داروي جسم و روان با پرتو رخساره كند ماه نهان
گويم كه گل و لاله نباشد به از آن يعني كه نموده قلب تسخير عيان
(رهنمون حشمت الله دولتشاهي)