عکس هنرپیشه ها

عکس هنرپیشه ها

عکس هنرپیشه ها

  • ورود کاربران

  • آمار

    • کل (online):۲۵۱
    • اعضا (online):۰
    • میهمان (online):۲۵۱
    • بازدید امروز::۱۱۳۷۵
    • بازدید دیروز::۸۲۴۶
    • بازدید کل::۱۹۱۸۶۹۲۷
  • نظرسنجی

  • تبلیغات

سبد خرید

چند لحظه صبر كنيد ...

چند لحظه صبر كنيد ...
اين کالا به سبد خريد شما اضافه شد
اين کالا را قبلا به سبد خريد خود اضافه کرده ايد
کالا مورد نظر از سبد خريد شما حذف شد
{ STORE_ERROR }
حذف شود؟
  • کد رهگیری

16 فروردين 1404 |

خوش آمديد!
خوش آمديد!

دسته بندی

  • بقاي بعد از فنا - عطار نيشابوري

  • برگرفته از منطق الطیر از کریم زيانی
  • تعداد نمایش : ۱۰۹۶
    تاریخ : 19 دی 1390

بقاي بعد از فنا - عطار نيشابوري

برگرفته از منطق الطیر از کریم زيانی
بقاي بعد از فنا  - عطار نيشابوري

   

چون بر آمد صد هزاران سال بیش      قرنها و نی زمان  نه پس و پیش

    

بعد از آن مرغان فانی را به ناز      در فنای کل به خود دادند باز

    

چون همه بی خویش  با خویش آمدند     در بقا بعدالفنا پیش آمدند

  چون مرغانی که برای رسیدن به سیمرغ همه بلاها و دشواریهای وادیهای هفتگانه را عاشقانه به جان خریده بودند به دیدار سیمرغ نایل آمدند در کل سیمرغ فنا شدند . از کثرت و فردیت رستند و به مقام بقا راه پیدا کردند . آنگاه در بقای بعد از فنا خویش را از نو بازیافتند .   شیخ عطار چون داستان را به پایان میبرد اعتراف می کند که از توصیف بقای بعد از فنا عاجز است و بر همین باور می گوید    

نیست هرگز, ار نو است و ار کهن      زان فنا و زان بقا کی را سخن

    

همچنان کو از تو دور است از نظر      شرح او دور است ازوصف خبر

  اما در پی پرس و جوی یاران و مریدانش که خواهان شرحی و توصیفی از بقای بعد از فنا می شوند    

لیک از راه مثال, اصحابنا     شرح جستند از بقا بعد الفنا

  شیخ بزرگوار دوباره لب به سخن می گشاید و در قالب مثال, به گزارش داستانی دلکش می پردازد تا شاید گوشه ای از این راز را, کنایه وار بر آن کسانی که سزاوارند بگشاید چرا که هر کسی شایسته درک این معنی نیست .   

زان که اسرار بقا بعدالفنا     آن شناسد کو بود آن را سزا

  اما شیخ احتیاط را هم از دست نمی دهد و پیش از بیان داستان طی پیشگفتاری هشدار می دهد که :   

تا تو هستی در وجود و در عدم     کی توانی زد در این منزل قدم

  و هنگامی که نه" آن " برایت ماند و نه " این" دیگر آرام و قرار نخواهی داشت .   

چون نه آن ماند ,  نه این در ره تو را     خواب چون می آید ای ابله تو را ؟

    

در نگر تا اول و آخر چه بود       گر به آخر دانی , این آخر چه سود؟

    

نطفه ای پرورده در صد عز و ناز      تا شده هم عاقل و هم کارساز

    

کرده او را واقف اسرار خویش      داده او را معرفت در کار خویش

  سپس ذات کل او را از آنهمه عزت و شوکت به خواری می افکند و "خاک " می کند و چندی او را " فنا " می سازد . در همان فناست که بی یاری زبان, با او صد گونه راز می گوید و او را" بقا" می بخشد و دوباره از ذلت برمی گیرد و بر عزت می نشاندش :   

تو چه دانی تا چه داری پیش , تو     با خود آ, آخر فرو اندیش تو!

    

تا نگردد جان تو مردود شاه      کی شود مقبول شاه آن جایگاه

    

اول اندازد به خواری در رهت      باز برگیر به عزت ناگهت

    

نیست شو ! تا هستی ات از وی رسد       تا تو هستی  ,هست در تو کی رسد؟

    ***    

اینک داستان 

    

در روزگاران قدیم پادشاهی بود که همه عالم آن روزگار زیر فرمانش بود.

    

بود در فرماندهی اسکندری     قاف تا قاف جهانش لشگری

    

وآن پادشاه را وزیری بود بزرگ و نکته دان و هنرمند که پسری داشت صاحب کمال و در زیبایی بی همتا . آنچنان زیبا و دلفروز که جرات نمی کرد به روز از خانه بیرون رود و هر گاه به هنگام روز درگذرگاهی آفتابی میشد قیامت پا می گرفت .

    

برنخیزد از جهان خرمی    تا ابد محبوب تر زو آدمی

    

چهر آن زیبا پسر چون آفتاب    طره ای همرنگ و بوی مشک ناب

    

سایبان  آفتابش مشک بود     آب حیوان بی لبش لب خشک بود

    

دهان تنگ غنچه وش او بر قرص آفتاب چهره اش همچون ذره ای بود .

    

 اما ذره ای که فتنه جان مردم بود و صد ستاره در آن گم!

    

زلف او بر پشتی او سرفراز      در سرافرازی به پشت افتاده باز

    

هر شکن در طره آن سیم تن      صد جهان جان را به یک دم صف شکن

    

بود بر شکل کمانش ابرویی     خود که دارد آن کمان را بازویی

    

نرگس افسونگرش در دلبری    کرده او از هر مزه صد ساحری

    

لعل او سرچشمه آب حیات        چون شکر سرسبز و شیرین از نبات

    

عقل از شرح زیبایی مرواریدهای دندانش عاجز می ماند . خال مشک مانندش به راستی که نقطه جیم جمال بود و گذشته و آینده در آن محو می گشت .

    

مشک خایش نقطه جیم جمال    ماضی و مستقبل از او کرده حال

    

شرح زیبایی آن زیبا پسر      گر دهم عمری کجا آید به سر

    

شاه از او القصه مست مست شد     وز بلای عشق او از دست شد !

    

پادشاه با همه شوکت و والامقامی از عشق آن پسر می سوخت و می ساخت و در تب و تاب بود .

    

شدچنان مستغرق عشق پسر    کز وجود خود نبود او را خبر

    

گر نبودی لحظه ای در پیش او     جوی خون راندی دل بی خویش او

    

نه با او قرار و آرام می گرفت و نه دوری اش را تحمل می توانست .

    

روز و شب بی او نیاسودی دمی     مونس او بود روز و شب همی

    

تمام روز او را پیش خود می نشاند و با او راز دل می گفت و چون شب فرا می رسید از دوری او آرام و قرار نداشت .چنین بود که ناگزیر شاه او را در اتاق خود می خواباند و تا بامداد می نشست و زیر فروغ شمع بر چهره او نگاه می دوخت . گاهی گلاب بر روی او می افشاند و گاه گرد از گیسوانش می سترد . زمانی از جوشش عشق چشمه اشکش سیلابی میشد و زمانی قدح برمی گرفت و در پرتو جمالش بزم برپا می داشت . کوتاه سخن ! شاه دمی را بی او نمی توانست به سر برد و پسر نیز جرات دور شدن از شاه را نداشت .

    

گر بگرفتی یک دم از پیرامنش       شه ز غیرت سرفکندی از تنش

    

حتی پدر و مادر هم که آرزوی بودن با پسرشان را داشتند و برای دیداری هر چند کوتاه بی تاب بودند از بیم شاه زهره ابراز خواست خود را نداشتند .

    

بر این حال و روال زمانی بلند بر آمد بی آنکه هیجان عشق شاه کاستی گیرد . تا این که . . .

    
 
   

بود در همسایگی شهریار      دختری خورشید رخ همچون نگار

    

آن پسر شد عاشق دیدار او     همچو آتش گرم شد در کار او

    

شبی که شاه مست مست و از عالم و عالمیان بی خبر بود ,

    

پسر زیباروی پنهانی با آن دختر مجلسی آراست و به بزم نشست . اما . . . از بد روزگار !

    

نیمه شب از خوابخوش آن پادشاه     دشنه ای در کف بجست از خوابگاه

    

آن پسر می جست و هیچش می نیافت      عاقبت ان جا که بود آنجا شتافت

    

دختری با آن پسر بنشسته دید     هر دو را با هم دلیپیوسته دید

    

چون بدید آنحال شاه نامور     آتش غیرت فتادش در جگر

    

آدمی که عاشق و مست باشد و قدرت سلطانی هم داشته باشد

    

چگونه می تواند معشوق خود را با دیگری ببیند و تحمل کند؟

    

با خود اندیشید:

    

چه بلاهتی !

    

با بودن چون من شاهی او دیگری را می گزیند . آیا پاداش من این است؟

    

هم کلید گنجها در دست او    هم سرافرازان عالم پست او

    

هم مرا همراز و هم همدم مدام      هم مرا هم درد و هم درمان مدام

    

و او می رود در نهان با گدایی می نشیند؟ همین دم باید جهان را از وجودش پاک سازم !

    

این بگفت و امر کرد آن شهریار      تا ببستند آن پسر را استوار

    

شاه فرمان داد تا او را بر خاک راه بکشند و اندام سیمینش را با ضربه های چوب نیلی سازند سپس بر سر بازار بر دارش کنند. آنگاه پوست از وی برکنند و بردار سرنگونش بیاویزند تا عبرت دیگران شود و کسی که همدم و همخانه شهریار شد جرات نکند به دیگری نظز بیندازد. غلامان به فرمان پادشاه پسر را کشان کشان بردند تا بر سر بازار به خواری بر دارش کنند .

    

شد وزیر آگاه از حال پسر      خاک بر سر گفت  ای جان پدر

    

این چه خذلان بود کامد در رهن؟      چه قضا بود این که دشمن شد شهت؟

    

غلامان پادشاه همچنان آماده اجرای فرمان پادشاه ایستاده بودند که وزیر با دلی پردرد و داغ فرارسید و چون از دستور شاه آگاه شد به هر یک از سربازان گوهر شبچراغی بخشید و . . .

    

گفت امشب هست مست این پادشاه      این پسر را نیست چندینی گناه

    

چون شود هشیار شاه نامدار      هم پشیمان گردد و هم بیقرار

    

و آن وقت است که کسانی را که او را کشته اند یک از صد زنده نگذارد.

    

غلامان گفتند :

    

ولی اگر شاه بیاید و کسی را بر دار نبیند جوی خون به راه می اندازد و ما را سرنگون بردار خواهد کرد !

    

وزیر با تدبیر فورادستور داد که مجرمی را که می بایست اعدام میشد از زندان آوردند و پوست از تنش برگرفتند و نگونسار بر دارش آویختند .

    

وان پسر را کرد در پرده نهان      تا چه زاید از پس پرده جهان

    

شاه چون روز بعد به خویش آمد غلامان را فراخواند و پرسید:

    

با آن سگ چه کردید؟

    

غلامان پاسخ دادند :

    

او را در بازار به دارآویختیم . . .

    

پوستش کردیم سرتاسر برون     بر سر دار است اکنون سرنگون

    

شاه چون بشنید ان پاسخ تمام      شاد شد از پاسخ آن ده غلام

    

هر یکی را داد فاخر خلعتی     هر تنی را منصبی و رفعتی

    

شاه سپس فرمان داد او را همچنان تا چند روز بر دار آویخته دارند .

    

تا ز کار این پلید نابکار     عبرتی گیرند خلق روزگار

    

مردم شهر که این ماجرا شنیدند دلشان به درد آمد . گروه گروه به نظاره  آن تیره بخت می آمدند و از دیده اشک می باریدند. آنچه می دیدند گوشتی غرق خون بود که امکان شناسایی اش وجود نداشت .

    

روز تا شب ماتم آن ماه بود    شهر پردرد و دریغ و آه بود 

      

***

    

بعد روزی چند, بی دلدار خویش     شه پشیمان گشت ازکردار خویش

    

خشم او کم گشت و عشقش زور کرد     عشق , شاه شیردل را مور کرد!

    

شاهی با چنان جلا و حشمت که روز و شب در خلوتی خوش از شراب وصل سرمست بود چگونه می توانست در خمار هجر بنشیند و درد بکشد . عاقبت طاقت از دست داد و گریان شد.

      

جان او می سوخت از درد فراق     گشت بی صبر و قرار از اشتیاق

    

در پشیمانی فرو شد پادشاه     دیده پر خون کرد و بر سر خاک راه

    

نی طعامی خورد زان پس نی شراب    در رمید از چشم خون افشانش خواب

    

سرانجام یک شب دستور داد اطراف دار را از مردم خالی کنند و خود پنهانی به زیر دار رفت .

    

گریان به نظاره نشست و خاطره ها را زنده کرد .

    

چون ز یک یک کار او یاد آمدش     از بن هر موی فریاد آمدش

    

بر دل او درد بی اندازه شد     هر زمانی ماتم او تازه شد

    

بر سر ان کشته می نالید زار    خون او بر روی  می مالید زار

    

گر شمار اشک او کردی کسی     بیشتر بودی ز صد باران بسی

    

تمام شب را شاه در زیر دار با سوز و گداز به سر آورد و پگاه افسوس خوران به کاخ بازگشت . . . اما تن و جانش همچنان بی ارام بود و ذرات وجودش در سوگ بودند . چهل شبانه روز, نه خورد,  نه آشامید و نه خوابید . در از همه بر خود بسته بود و هیچکس را یارای ان نبود که با او لب به سخن گشاید.

    

پس از چهل شبانه روز, شاه قدرتمند که دیگر چون مویی شده بود شبی پسر را به خواب دید . روی همچون ماهش غرق اشک و سر تا پای وجودش آغشته به خون بود .

    

شاه گفتش ای لطیف جانفزای   از چه غرق خون شدی سرتا به پای؟

    

گفت : در خون ز آشنایی توام    این چنین از بی وفایی توام !

    

بازکردی پوست از من بی گناه     این وفاداری بود , ای پادشاه؟

    

یار با یار خود آخر این کند؟     کافرم گر هیچ کافر این کند؟

    

من چه کردم تا تو بر دارم کنی ؟       سر بری و سرنگونسارم کنی ؟

    

روی , اکنون من بگردانم ز تو     تا قیامت داد بستانم ز تو !

    

چون شود دیوان دادی آشکار     داد من بستاند از تو کردگار!

      

شاه با شنیدن این پاسخ تند از خواب جهید .

  
 
   

دلشوره ای عظیم بر او غالب شد و ضعف او را فراگرفت و مشکلش افزون گردید .

    

 دیوانه وار گریه و زاری آغاز کرد و در آن حال شوربختی و دیوانگی با خود می گفت:

    

این پسر را سرگشته خود کردم و آنگاه او را به خاری کشتم .. ..

      همچون من هرگز شکست خود که کرد؟       آنچه من کردم به دست خود که کرد ؟     

می سزد گر من , به خون آغشته ام     تا چرا معشوق خود را کشته ام ؟

    

درنگر آخر کجایی ای پسر !     خط مکش بر آشنایی ای پسر!

    

تو مکن بد, گرچه من بد کرده ام     زان که این بد جمله با خود کرده ام

    

من چنین حیران و غمناک توام      خاک بر سر  بر سر خاک توام

    

از کجا جویم ترا ای جان من     رحمتی کن بر دل حیران من

    

گرجفا دیدی تو از من بی وفا      تو وفاداری , مکن با من جفا

    

از تنت گر ریختم خون بی خبر    خون جانم چند ریزی ای پسر

    

مست بودم کاین خطا بر من برفت      خود چه بود این کز قضا بر من برفت

    

گر تو پیش از من برفتی ناگهان    بی تو من کی زنده مانم در جهان

    

بی تو چون یک دم سر خویشم نماند    زندگانی یک دو دم بیشم نماند

    

جان به لب آورد بی تو شهریار      تا کند در خونبهای تو نثار

    

می نترسم من ز مرگ و ترک تن     لیک ترسم از جفای خویشتن

      

هر گاه جانم را به جرم این گناه ببازم کفاره این گناه نخواهد بود .

    

 ای کاش گلویم را به تیغ می بریدند اما این درد را از جانم برمی داشتند . . .

      

خالقا! جانم در این حسرت بسوخت     پای تا فرق من از حسرت بسوخت

    

من ندارم طاقت و تاب فراق      چند سوزد جان من در اشتیاق

    

جان من بستان به فضل ,  ای دادگر    زان که من طاقت نمی آرم دگر!

    

همچنان می گفت تا خاموش شد    در میان خاموشی بیهوش شد!

      

سرانجام پیک عنایت دررسید.

    

 چون درد پادشاه از حد گذشت وزیر که پنهانی او را پیوسته زیر نظر داشت پسر را از نهانگاه بیرون آورد.

    

 او را همچوجان  پاکیزه کرد و به نزد شاه فرستاد .

    

آمد از پرده برون,  چون مه ز میغ     پیش خسرو رفت با کرباس و تیغ

    

چون بدید آن ماه را شاه جهان      من ندانم تا چه گویم آن زمان

    

شاه در خاک و پسر در خون فتاد     کس نداند این عجایب چون فتاد

    

هر چه گویم بعد از این ناگفتنی است     در چو در قعر است هم ناسفتنی است

    

شاه چون از درد هجران شد خلاص    هر دو تن رفتند در ایوان خاص

      

شاه عاشق به جانان پیوست و پس از آن:

    

 هیچ کس از اسرار آنچه بین عاشق و معشوق گذشت آگاه نگردید !

      

آن چه آن یک گفت و این دیگر شنید     کور دید آن حال و گوش کر شنید

    

من کی ام تا شرح وصف آن دهم       وردهم آن شرح , خط بر جان نهم

    

نارسیده ,چون دهم من شرح آن      تن زنم چون مانده ام در طرح آن

    

این زمان باری سخن کردم تمام      کار باید چند گویم؟ . . . والسلام

     ***    گفتنی است که عطار فرزانه در این داستان نیزمانند همه داستانهای دیگرش نهایت ظرافت را برای بیان ساده اما نامستقیم یک مفهوم عرفانی بکار بسته و درک ریزه کاریها و تحلیل داستان را به عهده خواننده علاقمند گذاشته است. شیخ می فرماید:   

در کتاب من مکن ای مرد راه     از سر شعر و سرکبری نگاه

    

هر که زین شیوه سخن بویی نیافت     از طریق عاشقی مویی نیافت!

    

گر بسی خواندن میسر آیدت     بی شکی هر بار خوشتر آیدت

    

زین عروس خانگی در صدر و ناز     جز به تدریجی نیفتد پرده باز

  تامل و دقت در این ریزه کاریها, که گاه از تکرار خواندن میسر می گردد تصویر تمثیلی اما گویا از (حق ) معشوق    (مرید)  عاشق (  مراد)  پیر طریقت ( پیش دیدگان ذهن خواننده می گشاید و با شرح روابط بین آنها که در واقع بیان فشرده رهسپاری و استواری در طریقت است  مرید را به مرحله فنای در معشوق و سپس بقا(  ایوان خاص) می رساند .      

مروری دیگر بر داستان موضوع را روشنتر می سازد :

  پسر, که شیخ عطار یک سوم داستان را به توصیف و شرح زیبایی او اختصاص داده , تصویر مثالی" حق " است که جز زیبایی و شکوه و جلال و جمال و کمال در او نمی یابی . هم او, در عین حال ,معشوق است .  شاه ,تمثیل سالکی است عاشق و طالب که در آغاز "  من " خود را با هیبت و شکوه تمام به همراه دارد و همه عالم را زیر فرمان و به کام خود می بیند و می داند . اما این سالک عاشق و خودبین,  که همه چیز عالم را تنها برای خود می خواهد  در نیمه راه از این پسر «  تمثیل حق »  به دختری ( سالک حق جوی دیگری)  در همسایگی شهریار دل بسته و مورد توجه" پسر " حق قرار گرفته  دچار حسدی کود می گردد و با تمام قدرت منیت فرمان هلاک معشوق را می دهد .  ولی " حق " را نمی توان کشت چرا که حق کشتنی نیست.  این جاست که وزیر فرزانه  تمثیل(پیر طریقت) , که پادشاه( سالک) را در تمامی مراحل طی طریق زیر نظر دارد, برای تربیت و جهاد با نفس او گام پیش می گذارد و پسر را با قاتلی که در انتظار مرگ است عوض می کند و با تدبیر ویزه ای غلامانشاه را وامیدارد تا به جای پسر ان قاتل را مجازات کنند و معشوق در مقابل این اظهار هستی کوردلانه, در پرده می رود. زمان می گذرد .

شاه اگرچه " من " انحصارطلب خود را ارضا کرده,  اما هنوز عاشق است و در درون خود دست از طلب برنداشته است . راه نیافتن به وصال معشوق او را رنج می دهد  و دیگر قدرت و سلطنت هم شادش نمی سازد . اکنون دیگر خشمش فرو نشسته  و عشقش دوباره جوشیدن گرفته است . پشیمان از کرده خویش ,طاقت از کف می دهد و پنهان از اغیار به دیدار نعش پوست کنده و بردار سرنگون معشوق می شتابد و به شیون و زاری می نشیند . سپس در به روی خود می بندد, هیچ کس را نمی پذیرد , با هیچ کس سخن نمی گوید و چهل شبانه روز  بی خورد و خوراک گوشه عزلت می گیرد (چله نشینی) در پایان چله,  شاه که چون مویی شده(من) خویش را ار دست داده و دیگر جز معشوق هیچ نمی بیند و هیچ نمی خواند,  شبی پسر را در خواب می بیند(مکاشفه ) و با او گفتگو آغاز می کند .

 پسر ( تمثبل حق) بی آنکه روی ناخوش کند و عاشق را براند,  وی را مورد عتاب و خطابی شدید قرار می دهد. اما عاشق حالا دیگر چنان عاشق است و هستی از دست داده که حاضر است هر گونه خفت و ذلت را از جانب معشوق به جان بپپذیرد و به وصال معشوق برسد . عاشق در این گفتگوی رویایی چنان با اخلاص بی تابی و زاری می کند که بیهوش می شود و از « خود » می رود. وزیر فرزانه( پیر طریقت) که همچنان ناظر بر سیر و سلوک پادشاه است , او را آماده و سزاوار پیوستن به معشوق و فنای در او می بیند . بنابر این معشوق را از نهانگاه بیرون می آورد  حجاب از او بر می افکند  به پادشاه (سالک) می نمایاند و خود به کنار می رود.  
 
 بدین سان , سالک عاشق به یاری پیر به معشوق می پیوندد و همراه او  به » ایوان » خاص می رود و خویشتن از دست داده  در او فانی می شود .  

" بعد از آن کس واقف اسرار نیست" 

 و آنچه معشوق گفت و عاشق شنید و آنچه روی داد , نه گوشی شنید و نه دیده ای دید !





حاصل جمع را بنویسید : بعلاوه






*حاصل جمع را بنویسید : بعلاوه



تعداد نمایش : ۱۰۹۶
تاریخ : 19 دی 1390

دسته بندی

برچسب ها



مطالب

گالری

{ DOWNLOAD_DOWNLOAD }

{ NEWS_NEWS }

{ FILM_FILM }

123
Bootstrap Slider

Copyrightes 2014 By RVKP CO. All Rightes Reserved