چند لحظه صبر كنيد ... |
|
چند لحظه صبر كنيد ... |
|
16 فروردين 1404 |
25 فروردین ماه در تقویم رسمی کشور به نام عطار نیشابوری نامگذاری شده است و همه ساله مراسم بزرگداشت این شاعر و عارف نامی در شهر نیشابور برگزار می شود.
25 فروردین ماه در تقویم رسمی کشور به نام عطار نیشابوری نامگذاری شده است و همه ساله مراسم بزرگداشت این شاعر و عارف نامی در شهر نیشابور برگزار می شود.
25 فروردین ماه در تقویم رسمی کشور به نام عطار نیشابوری نامگذاری شده است و همه ساله مراسم بزرگداشت این شاعر و عارف نامی در شهر نیشابور برگزار می شود.
زندگينامه
فريدالدين ابو حامد محمد بن ابوبكر ابراهيم بن اسحاق عطار نيشابوري، يكي از شعرا و عارفان نام آور ايران در اواخر قرن ششم و اويل قرن هفتم هجري قمري است. بنا بر آنچه كه تاريخ نويسان گفته اند بعضي از آنها سال ولادت او را 513 و بعضي سال ولادتش را 537 هجري.ق، مي دانند.
او در قريه كدكن يا شادياخ كه در آن زمان از توابع شهر نيشابور بوده به دنيا آمد. از دوران كودكي او اطلاعي در دست نيست جز اينكه پدرش در شهر شادياخ به شغل عطاري كه همان دارو فروشي بود مشغول بوده كه بسيار هم در اين كار ماهر بود و بعد از وفات پدر، فريدالدين كار پدر را ادامه مي دهد و به شغل عطاري مشغول مي شود. او در اين هنگام نيز طبابت مي كرده و اطلاعي در دست نمي باشد كه نزد چه كسي طبابت را فرا گرفته، او به شغل عطاري و طبابت مشغول بوده تا زماني كه آن انقلاب روحي در وي به وجود آمد و در اين مورد داستانهاي مختلفي بيان شده كه معروفترين آن اين است كه:
"روزي عطار در دكان خود مشغول به معامله بود كه درويشي به آنجا رسيد و چند بار با گفتن جمله چيزي براي خدا بدهيد از عطار كمك خواست ولي او به درويش چيزي نداد. درويش به او گفت: اي خواجه تو چگونه مي خواهي از دنيا بروي؟ عطار گفت: همانگونه كه تو از دنيا مي روي. درويش گفت: تو مانند من مي تواني بميري؟ عطار گفت: بله، درويش كاسه چوبي خود را زير سر نهاد و با گفتن كلمه الله از دنيا برفت. عطار چون اين را ديد شديداً متغير شد و از دكان خارج شد و راه زندگي خود را براي هميشه تغيير داد."
او بعد از مشاهده حال درويش دست از كسب و كار كشيد و به خدمت شيخ الشيوخ عارف ركن الدين اكاف رفت كه در آن زمان عارف معروفي بود و به دست او توبه كرد و به رياضت و مجاهدت با نفس مشغول شد و چند سال در خدمت اين عارف بود. عطار سپس قسمتي از عمر خود را به رسم سالكان طريقت در سفر گذراند و از مكه تا ماوراءالنهر به مسافرت پرداخت و در اين سفرها بسياري از مشايخ و بزرگان زمان خود را زيارت كرد و در همين سفرها بود كه به خدمت مجدالدين بغدادي رسيد.
گفته شده در هنگامي كه شيخ به سن پيري رسيده بود بهاءالدين محمد پدر جلال الدين بلخي با پسر خود به عراق سفر مي كرد كه در مسير خود به نيشابور رسيد و توانست به زيارت شيخ عطار برود، شيخ نسخه اي از اسرار نامه خود را به جلال الدين كه در آن زمان كودكي خردسال بود داد. عطار مردي پر كار و فعال بوده چه در آن زمان كه به شغل عطاري و طبابت اشتغال داشته و چه در دوران پيري خود كه به گوشه گيري از خلق زمانه پرداخته و به سرودن و نوشتن آثار منظوم و منثور خود مشغول بوده است.
در مورد وفات او نيز گفته هاي مختلفي بيان شده و برخي از تاريخ نويسان سال وفات او را 627 هجري .ق، دانسته اند و برخي ديگر سال وفات او را 632 و 616 دانسته اند ولي بنا بر تحقيقاتي كه انجام گرفته بيشتر محققان سال وفات او را 627 هجري .ق دانسته اند و در مورد چگونگي مرگ او نيز گفته شده كه او در هنگام يورش مغولان به شهر نيشابور توسط يك سرباز مغول به شهادت رسيده كه شيخ بهاءالدين در كتاب معروف خود كشكول اين واقعه را چنين تعريف مي كند كه وقتي لشكر تاتار به نيشابور رسيد اهالي نيشابور را قتل عام كردند و ضربت شمشيري توسط يكي از مغولان بر دوش شيخ خورد كه شيخ با همان ضربت از دنيا رفت و نقل كرده اند كه چون خون از زخمش جاري شد شيخ بزرگ دانست كه مرگش نزديك است. با خون خود بر ديوار اين رباعي را نوشت:
(Attar (1119-1220
Ce grand mystique aurait d’abord exerce le métier de droguiste, d’où son nom de plume (Attar) signifie vendeur de parfums et de plantes médicinales
Un jour, un derviche venue mendier bouleverse son âme et Attar ferme sa boutique pour partir à la recherche de soi-même tout en découvrant le monde.
L’œuvre littéraire de ce poète prolifique révèle la haute spiritualiste de l’auteur ainsi que sa fertile imagination.
Parmi ses écrit, peut citre « le Memoriale des saints «, recueil de biographies des soufis iraniens, un divan lyrique et, surtout , le célèbre « colloque des oiseaux « (Mantegh-ol-teyr)qui décrit l’itinéraire mystique sous la forme d’un récit symbolique.
On considère que cette œuvre, diffuse des le moyen âge en occident,aurait inspire non seulement Chaucer mais ,aussi, le Victor Hugo de « la légende des siècles ».
Lors de l’invasion mongole, Attar aurait été décapite par un soudard qui cherchait a la vendre (légende mise en vers par J.J.Tharaud) à un bon prix.
* * * * *
بعد از اين وادي عشق آيد پديد
غرق آتش شد کسي کانجا رسيد
کس در اين وادي بجز آتش مباد
وانکه آتش نيست عيشش خوش مباد
عاشق آن باشد که چون آتش بود
گرم رو سوزنده و سرکش بود
عاقبت انديش نبود يک زمان
درکشد خوش خوش بر آتش صد جهان
نيک و بد در راه او يکسان بود
خود چو عشق آمد نه اين نه آن بود
ديگران را وعده فردا بود
ليک او را نقد هم اينجا بود
عشق اينجا آتش است و عقل دود
عشق کامد در گريزد عقل زود
عقل در سوداي عشق استاد نيست
عشق کار عقل مادرزاد نيست
مرد کارافتاده بايد عشق را
مردم آزاده بايد عشق را
تو نه کار افتاده نه عاشقي
مرده تو عشق را کي لايقي
زنده دل بايد درين ره صد هزار
تا کند در هر نفس صد جان نثار
Puis, s’ouvre la vallée de l’amour, enflammant quiconque la pénètre
Dans cette vallée tout est flamme, et pour jouir-il te faut le feu de l’être
L’amoureux est pareil à la flamme, comme elle chaleureuse, brûlante et rebelle
Il n’est jamais prudent, mais toujours prêt à incendier l’univers pour sa belle
Il ne peut, un instant, sombrer dans le doute ou la certitude, ni se croire infidèle ou fidèle
Car, en amour aucune différence entre le bien et le mal, rien n’existe, si ce n’est qu’elle
O toi l’incrédule, ce ce discours ne te concerne pas car, un hérétique ne peux l’entendre
Les autres soupirants remettent leur promesse à demain, mais le fou d’amour
la tient sur le champ
Le fidèle d’amour se doit de consumer son être pour se délivrer du chagrin et du tourment
Tant que son être ne sera pas consumé, il ne pourra vendre l’élixir rubis de son coeur
Tant que le faucon n’a pas atteint sa proie, à la fébrilité il reste en proie
Tant que le poisson demeure sur le rivage il s’agite, car le goût de la mer toujours l’habite
Dans cette vallée, du feu de l’amour sort la fumée de la raison, car quand vient l’amour,
on voit Fuir la raison
Car la raison ne peut maîtriser la folie d’amour et, ici, l’amour n’a rien à voir avec la raison
Si tu pouvais vraiment voir le monde invisible, tu sauris que c’est ici la source de l’amour
Chaque feuillet de notre être provient de l’amour et tout sombre sous l’ivresse de l’amour
Si tu disposais de cette vue spirituelle, comme les atomes de l’univers visible tu verrais
le monde invisible
Mais, si tu considères l’amour avec l’œil de la raison, jamais tu ne pourras comprendre l’amour
Car l’amour requiert un homme d’expérience, l’amour suppose des êtres libres
Or, toi tu n’es ni expérimenté, ni fou d’amour, toi le mort, quand seras-tu digne de l’amour
Dans cette voie, il te faut cent mille coeurs éveilles pour pouvoir, à chaque instant,
sacrifier cent âmes
برگرفته از کتاب هفت زائر وادي عشق